آیا ممکن است بدن رازهایی را بداند که خودمان از آنها بیخبریم؟
تصور کنید برای نخستین بار به مطب یک متخصص سرطان مراجعه کردهاید. انتظار دارید درباره آزمایش خون، تصویربرداری، ژنتیک یا روشهای درمانی صحبت شود، اما پزشک ناگهان از شما میپرسد:
«رابطه شما با خشم چگونه است؟»
در نگاه اول، این پرسش عجیب به نظر میرسد. چه ارتباطی میان احساساتی مانند خشم، غم، اضطراب یا روابط عاطفی با بیماریای همچون سرطان وجود دارد؟
این همان پرسشی بود که سالها ذهن گبور مته، پزشک و نویسنده کانادایی، را به خود مشغول کرده بود. او در بررسی پرونده صدها بیمار متوجه الگویی شد که نمیتوانست بهسادگی از کنار آن عبور کند: بسیاری از این افراد سالها تحت فشارهای روانی مزمن زندگی کرده بودند. نه الزاماً رویدادهای بزرگ و تکاندهنده، بلکه فشارهای کوچک و مداومی که هر روز تکرار میشدند؛ سکوت کردن زمانی که باید سخن میگفتند، تحمل کردن زمانی که نیاز به اعتراض داشتند و مراقبت از دیگران در حالی که نیازهای خود را نادیده میگرفتند.
این مشاهدات پرسشی مهم را مطرح کرد: آیا ممکن است داستان زندگی ما بیش از آنچه تصور میکنیم بر سلامت جسممان اثر بگذارد؟ و آیا بدن سالها پیش از بروز بیماری، نشانههایی را ارسال میکند که ما از کنار آنها عبور میکنیم؟
بدن؛ حافظهای که فراموش نمیکند
اغلب تصور میکنیم رویدادهای گذشته به پایان میرسند و آثارشان از بین میرود؛ اما مغز و بدن چنین عمل نمیکنند. هر تجربه دردناک، هر ترس حلنشده، هر خشم فروخورده و هر اندوهی که مجال ابراز پیدا نکرده است، میتواند ردپایی در وجود ما بر جای بگذارد.
این آثار گاهی به شکل خاطره، گاهی در قالب اضطراب و بیخوابی، و گاهی به صورت دردها و ناراحتیهایی ظاهر میشوند که علت مشخصی برای آنها یافت نمیشود. به همین دلیل بسیاری از متخصصان تروما معتقدند که بدن، زندگی ما را بهتر از حافظه آگاهانهمان به خاطر میسپارد.
استرس مزمن و بدن در حالت آمادهباش
هنگامی که با خطری روبهرو میشویم، بدن بهطور طبیعی وارد وضعیت هشدار میشود. ضربان قلب افزایش مییابد، عضلات منقبض میشوند و هورمونهای استرس ترشح میشوند. این واکنش برای بقا ضروری است.
مشکل زمانی آغاز میشود که بدن نتواند از این وضعیت خارج شود. برخی افراد سالها در حالت آمادهباش زندگی میکنند؛ نه به دلیل حضور یک تهدید فیزیکی، بلکه به دلیل فشارهای روانی مداوم مانند ترس از طرد شدن، شکست خوردن، ناراحت کردن دیگران یا احساس ناکافی بودن. برای بدن، این تهدیدهای روانی نیز میتوانند به اندازه خطرات واقعی جدی تلقی شوند.
گبور مته و الگوهای مشترک در زندگی بیماران
گبور مته هنگام مطالعه زندگی بیماران خود متوجه شد که بسیاری از آنها ویژگیهای مشترکی دارند. آنها اغلب افرادی بودند که سالها تلاش کرده بودند دیگران را راضی نگه دارند، از نیازهای خود چشمپوشی کنند و احساساتشان را سرکوب نمایند.
بسیاری از آنها همواره نقش فرد قوی، فداکار و مسئول را بر عهده داشتند، اما کمتر فرصت ابراز آسیبپذیری یا مراقبت از خود را پیدا کرده بودند.
البته این مشاهده به معنای آن نیست که چنین ویژگیهایی باعث ایجاد سرطان میشوند. سرطان بیماری پیچیدهای است که عوامل متعددی در شکلگیری آن نقش دارند. با این حال، این موضوع توجه ما را به یک پرسش مهم جلب میکند: هنگامی که سالها برخلاف نیازهای عاطفی و روانی خود زندگی میکنیم، چه تأثیری بر بدنمان میگذاریم؟
آنچه علم امروز میداند
دانش امروز سرطان را بیماریای چندعاملی میداند که ژنتیک، محیط، سبک زندگی و عوامل زیستی مختلف در بروز آن نقش دارند. با این حال، پژوهشها نشان دادهاند که استرس مزمن میتواند بر عملکرد بسیاری از سیستمهای حیاتی بدن اثر بگذارد.
استرس طولانیمدت ممکن است:
- تعادل هورمونها را بر هم بزند؛
- عملکرد سیستم ایمنی را مختل کند؛
- التهاب مزمن را افزایش دهد؛
- فرآیندهای ترمیم سلولی را تحت تأثیر قرار دهد؛
- و کیفیت خواب و توان بازیابی بدن را کاهش دهد.
بنابراین، اگرچه هیجانات سرکوبشده بهطور مستقیم عامل سرطان شناخته نمیشوند، اما میتوانند شرایطی ایجاد کنند که سلامت عمومی بدن را در بلندمدت تحت فشار قرار دهد.
خشم؛ احساسی که اغلب نادیده گرفته میشود
خشم در ذات خود احساس ناسالمی نیست. در واقع، خشم میتواند پیامی مهم باشد که نشان میدهد یکی از مرزهای شخصی ما نقض شده یا نیازی اساسی نادیده گرفته شده است.
با این حال، بسیاری از افراد از کودکی میآموزند که خشم خود را پنهان کنند. در نتیجه، بهجای ابراز سالم این احساس، آن را سرکوب میکنند. این سرکوب ممکن است به مرور زمان به شکل تنش، فرسودگی، اضطراب یا خستگی مزمن ظاهر شود.
زمانی که بدن بلندتر حرف میزند
بدن معمولاً یکباره فریاد نمیزند. پیش از آن بارها و بارها پیامهای ظریفتری ارسال میکند؛ خستگیهای مداوم، بیخوابی، دردهای مزمن، مشکلات گوارشی، اضطراب همیشگی یا احساس فرسودگی. اما بسیاری از ما این نشانهها را نادیده میگیریم. بیشتر کار میکنیم، بیشتر تحمل میکنیم و کمتر به نیازهای خود توجه نشان میدهیم؛ تا زمانی که بدن ناچار میشود پیام خود را با صدایی بلندتر بیان کند. نتیجهگیری
لازم است با صراحت تأکید کنیم که سرطان مجازات، ضعف شخصیت یا نتیجه «درست فکر نکردن» نیست. چنین برداشتهایی نه با علم سازگارند و نه با انسانیت. با این حال، آنچه علم امروز به ما یادآوری میکند این است که سلامت انسان تنها به سلولها و آزمایشها محدود نمیشود. بدن و روان در ارتباطی دائمی با یکدیگر قرار دارند و تجربههای زندگی میتوانند بر کیفیت این ارتباط اثر بگذارند. شاید مهمترین درس این باشد که پیش از آنکه بدن مجبور شود فریاد بزند، به زمزمههایش گوش کنیم؛ به خستگیها، غمها، خشمها و نیازهایی که مدتها نادیده گرفتهایم. زیرا سلامت واقعی تنها به معنای زنده ماندن نیست؛ بلکه از جایی آغاز میشود که بتوانیم با صداقت، آگاهی و پذیرش، زندگی را با تمام ابعاد وجودمان تجربه کنیم.